مقداد ::
چهارشنبه 26/7/85 ساعت 7:44 صبح
من از تو بی وفا ترم ، اگر مرا رها کنی
ولی نمی شود مرا ز عشق خود جدا کنی
بگو اسیر عادتی ، تو را به دوستی چه کار !
بگو که حاضری مرا فدای لحظه ها کنی
همیشه صد بغل پرم ، ز درد هات ، غصه هات
نمی شود که یک بغل ، برای من دعا کنی ؟
چقدر ساده ای هنوز ، کسی به فکر درد نیست
به جز من از کسی نخواه ، که با دلش صفا کنی
تمام شد ، دلم گرفت ، به خون کشیده شد تنم
بیا ، به موقع آمدی که در رگم شنا کنی
بیا ، نترس که هیچکس نمی شود مزاحمت
اگر به روی قلب من ، تو خانه ای بنا کنی ./
مقداد 23/7/86
عشق پنهان
وقتی که دل دیوانه شد ، از غـــــــم دو چندان می شود
شوق رســـــیدن پـــیش او ، ناخوانده مهمان می شود
جسمم غباری در رگم ، نبــــــضم به پـــایان می رسد
جانم که شــــد با او یکی ، از مـــــن گریزان می شود
دیـــــــدار او شــــد آرزو ، تا بگـذرم از آــرو
این آروزی خـــــــواستن ، در ســـینه پنهان می شود
حــسرت به حـــــال من وزید ، اما به شـــکل حادثه
چــــیزی که با هر موج آن ، دریا پریـــــشان می شود
گفتم خـــــدایا آتــــشی بر عـمق درد من فـــکن
خواهی نخــــواهی از غــمش ، این خـانه ویـران می شود
آمد نــــــدایی در ســـرم ، در پرســه گاه بــاورم
اینکه به یک لبـــــــخند او ، هر مشــکل آسان می شود
آنکـــه تو را بیــــچاره کرد ، قـــلب تو را آواره کرد
تــــا اوج رفــــتن می رود ، وانـگه پشـیمان می شود
گر ا زتو هم پنهان شدَه اســت،گر درد بی درمان شـــدَه است
روزی به دست زنـــدگی ، با عــــشق درمان می شــود
وقتی که دل دیوانه شــــد ، چون حــــسرت پروانه شد
در لحظه های ســــوختن ، چون شــــمع گریان می شود
مقداد اگر خـــــــواهی برو ، دیــگر چه دارد فـایده !
وقتی که در بازار عـــــــشق، دل بردن ارزان می شود ./
4/9/86 مقداد

این بزم کینه بود که تو در دل کــــاشـــــتی حتما تو در شـــکــستن قلبم دست داشتی !!
اینجا همه به شوق رســـــــــیدن قـدم زدند در این مـــیانه مـــرا؛ نا آشنا پنداشــــــتی ؟!
هر دم به اشـــــــــک دلم طــــعنه می زنی قـــهری کــــــنون با من یا ایــــنکه آشــــتی ؟!
حرفم یکی دوتا که نیست ، یک دفــتر است هــــــرروز ، یـــک ورق از آن برنـــداشــــتی !؟
دیگر نه دفتریست نه حرفی که بشــــــنوی رفــــتی و ذهــــن مرا تنـــــها گـــذاشـــتی !!
مقداد 5/7/1386
کبوتر من
ای پُر از شوق ِبودن رها کــُن
هر چه از من تو را می کــُــند دور
تو به عشقم در آیی و آنوقت
چشم ِشور ِزمان می شود کور
تو هراسانی از رنج ِتقدیر
من هراسانم از رنجش ِتو
تو گریزان ز ِهر دست ِنامرد
من پناهی به آرامش ِتو
ای هم آوای ِمن در شبانگاه
دلْ سیاهی ِشب هم به ما رفت ؟!
رنگ ِدیوار ِجرأت پَریده است
هان ، سپیدی ِدل کو ، کجا رفت ؟!
شرط ِدیدار ِمن با تو امروز
اشک ِجا مانده در کنج ِچشم است
قلب ِمن می تپد تند و وحشی
این تپش نعره از اوج ِ خشم است
کِی ، کُجا می شود تا ببینم
آن دو چشم ِسیاهت کبوتر ؟!
روی ِخواب ِخوش ِبید ِمجنون
یا در اثنای ِسبز ِصنوبر؟!
می شود تا دوباره بگیرم ،
دست ِسردت به شوق ِرفاقت ؟!
گر نبود آتش ِشور ِاین عشق
پس چرا من گرفتم سُراغت ؟!
ای کبوتر تو را می شناسم
مثل ِآن صخرة رو به موجی
تو نمی ترسی از باد و طوفان
دل به دریا زدی رو به اوجی
جای ِتو در زمین و زمان نیست
تو فروغ ِرخ ِآسمانی
نور ِناب ِونوسی و زیبا
تا به کِی پشت ِابرها نهانی ؟!
این چه بازی ِسردی است کین زمانه
با من و با تو کرده است ای کبوتر
که پُر از شوق ِپروازی و باز
اینچنین تن سپردی به بستر
پَر بکش تا تو را من دوباره
از میان ِدقایق بچینم
تا تو را همچو نبض ِشقایق
در گلستان ِهمّت ببینم ./
مقداد 17/5/86
اگه کردی فراموشـــــــــم دل پاکــــت مقصر نیست نداشت عادت به دل بستن گناه از شعر و شاعر نیست
اگــــــه دردت فـــــقط اینه که عـــشقم دستو پا گیره از این لـــــحظه خیــــالت تخت اون از درد تو می میره
برات یک شب نفـــس بودم یه کم کم بود ولی سیرم نفــــــــس گیرت شدم حــــــالا نخور غصـــه دارم می رم
نباید عاشقت باشـــــــم می گن چشـــمام نمی بینه دل از هیـــــچ کس نمی پرسه خودش عاقل تر از اینه
حالا دردی نمی مونه به جـــــز احساس این خــــونه در و دیوار غمــــــــــگینش می گیرن باز تــــو رو بونه
هزار بار بـــــــــهتر از اینه برم گم شـــم تو افـــکارم که باشــــــم تا بگی هردم نمی خوام عاشـــــــقت باشم
به جز این شـــــــــعر ناسازم نمونده هیچ آهنـــــــگی تو هســـــــتی شعر و آهنگم اگر چه خــــــیلی کم رنگی
تو رو بی کینه می بـــــخشم اگه کـــــردی فراموشم فــــــــدای دستای سردت ببـــــــــخش من رو که خاموشم
مقداد 19/9/85
نمی گیرند
سراغ از من
اینجا خانه ها خاموش و بی نورند
سراغ از من نمی گیرند
نمی خوانند
سکوتم را
اینجا مردمش خط دل من را نمی دانند
سکوتم را نمی خوانند
نمی بینند
تو را در من
اینجا چشمها در پشت پلکی بسته بیدارند
تو را در من نمی بینند
و تو حتی
مرا از دور می بینی
صدایم را
نگاهم را
و اشک بی ریایم را
اشک خالص محکوم بر بودن!
تو در خاموشی قلبم پریشانی
تو شیرین شبی آرام و پنهانی
تو من را می شناسی ،
. خوب
خوبتر از هر کس و ناکس!
سراغ از من نمی گیری!؟
نمی گیری
سراغ از من
در این شبهای تنهایی .
به مرگی خفته می لولم
شبانگاهی که در آن
مردمان خوابند و می جنبند در تکرار.
به مرگی خسته می سوزم
به مرگی سخت ،
. بی پایان
به شوق لحظه های رستن از بودن
و آری من
دوام غصه ای مجهول و حیرانم!
سراغ ازمن نمی گیرند
خیالی نیست
سراغ از من نمی گیری
خیالت نیست
سراغ از خود نمی گیرم
خیالم نیست ،
نه
من هر شب
به یاد خویش می گویم
همین اشعار نا مفهوم شیرین را
نه
همین ابیات تنگ و تار مردن را
و حتی بیش تر از این
که می گیرم سراغ از تو
که می لولم به پای تو
و می خشکم در این گلدان چوبی ،
. سست
و از نو هر شبی تکرار خواهم شد ؛
. برای تو
. برای تو
. برای تو !
مقداد 1385/7/30
یاد تو
من رفتــــــه ام زیــــاد تو از این دیــــار هم آزرده از ســــکــوت تـــــــو از روزگــــار هم
جــامـــانده یک نگاه غریبـــانه پیـــش تـــــو شب از کــــنار تــو پـر زد گـــرد و غـبـــار هم
نازک تر از وجود تو شبهای بـی کسی است نا خوش تر از خیال تو دل بود این انتــظار هم
با روی ســرخ تو ایــــن دیدگــــان سـرد من در بین عاشقان تو گـم شــــــد بی اعـــتبار هم
در دســـــت تو ســـــبدی گــــل اما بـرای من چشمان بی فروغ تو بــود و رخ در حصار هم
رفتـــــم زیاد تو بیـــــرون اما چــــه فـــــایده هر شـــب به یــاد تو هســـــتم بی اخــــتیار هم
مقداد??/?/??
دلتنگ تو
ای که مغلوب تو سنگ است بیا دلم از هجر تو تــــنگ است بیا
چیزی از عمر من انـــگار نماند نه دگر جــای درنــــگ است بیا
شده بیماری من کـــهنه و سخت عشق تـو جرم سرنگ است بیا
جشن ما جای سـرور است ولی بی نی و بربط و چنـگ است بیا
گرچه دریای زمین کوسه گرفت ساحلش دست نـــهنگ است بیا
اگر آهوی تو آرام و رهـــــاست حتما از شرم پلـــــنگ است بیا
پرچم صلح و حقـــــیقت بــــردار بین مردان تو جنـــــگ است بیا
به کـــــویری تو چرا دلــــبستی؟ باغ و گلخانه قــشنگ اســــت بیا
نه سیاهم نه ســـــپیدم تو مپرس قصه ام خواب دو رنگ است بیا.
مقداد 84/8/15
خیابان من
مرا امروز چشمانت
شروعی شد برایِ دیده ای بهتر
که از این اجتماعِ تلخ
بیابم مَردُمی شیرین
و از احوالشان گویم
یکی در شوقِ عشقی پاک
وجودش را حرارت بود
نگاهش فکرِ جَستن داشت
و عقلش در حِصارِ قلب می جُنبید
یکی هم در میانِ اشکهایِ من
برای دادنِ اُمید می خندید
و یک مردی پُر از اَجرامِ بُهت انگیز
بَساطی در کنارِ این خیابان داشت
و مَردُم در قدمهاشان
اصولِ مَکث دانستند
برایِ خستگی دَر کردنِ زوری
کنارِ این بساطِ مَرد
زِ این اَجرام می پُرسند
و حتـّی چانه در قیمت زدن دارند
و هر روز از خیابان ، وقتهائی خاص
گروهِ دختران با خنده هائی مَست انگیز و هَوَس آمیز
گروهی از پسر های خیابان را
به سویِ خویش می خوانند
و چندین کودک ِ محروم
به دنبالِ همین مردم
که بفروشند چیزی اندک و ناچیز
که با آن زندگی را بُگذرانند و
خوش از تقدیر خود باشند
و بسیارند دستانی که با آوازِ یک قُمری
دو یا یک سکـّ? کوچک
درونِ صندوقِ خیریه اندازند
و من از این خیابان ، روزها
هفته ها
ماهها
در گُذَر هستم
برایِ رفتن و برگشتن از دانشکده تا حال
و نگاهِ آنهمه دانشجویِ آزاد
چونکه هر لبخند و افسونی که از هر دختری بر خواست
قلبهایِ یک پسر یا چند دانشجویِ آنجا را
بی جهت دُ زدید
این خیابان اسمِ خوبی داشت
هر کُجایش را
نامِ مقداد آمد و
با ساکنانش سخت دَر هَم شد
و اکنون در تمامِ کوچه ها باقی است
و شاید در سکوتِ قلبها جاریست
.
مقداد1384/1/27

دنیایِ فروغ
و اشکهایِ من
آنجا که نیست مهربان آغوشی که مرا درخود گیرد
تا بسوزم چون شمعی در وصفِ او
قلبی فشرده در چنگالِ عشق
این احساساتِ بُت پرستان? شرق و غرب
و خورشیدی که طلوع و غروبش یکی است
طلوعی سخت تر از شکستنِ حصار ِیک جوج? درونِ تخم
و غروبی سهل تر از مرگِ یک قناری در قفس
مرگهایِ درونی
این فشردگیِ روح در تنگنایِ دیوارِ خانه هایِ امروزی
شهر و دود و مرگ
تمدنـّی در حصارِ فساد و تباهی
چشم اندازِ گره های اندیشمندان ِ حال
.
خواب نیست
همه بیداریم
امّا خفته بر تختِ دروغ
بیداریِ آغشته با خوابهایِ رؤیا گون? انسانِ عصرِ جدید
تنهائی و اجتماع
شعور ِگوسپندی که می چرد در دامن? کوهی که قلـّه اش بلند است
تردیدی است در مغزِ یک مگسِ خوشحال
با دیدنِ شیرینیِ خوشمزه ای که می بلعدش یک شیر در بیشه زارِ مرگ
!
و آن ماهی که سعی در فرار از گِرداب دارد
و همچنان فرو خواهد رفت در درونش
درونِ گرداب ، باز هم آب است
و جُز آب نیست
همان آبِ آرام رودخانه ای که می گذرد از باغهایِ سرسبز
دست و پا زدنش تماشائی است
چون خورشیدی که غروب را مرگ می پندارد
صبح ، دوباره طلوع خواهد کرد و از آن بی خبر است
و زنده ای که از خاکسترِ ققنوس بر می خیزد
این پرند? هزار آهنگِ شور انگیز
که به دنیا آموخت رازِ نواختن عشق را
کاذب ترین عشقِ دنیوی
سردترین زمزم? مردی که به گرمی میگفت به زنی
:«دوستت دارم »
و فردائی که آن مرد به خود گفت : « زن چه احمق است
» !
و چه خوب به خدایش سِـپُرد
و رفت که بارِ دیگر به زنی دیگر بگوید ؛ دوستت دارم
!
ای مردانِ نامرد پوش
جامه ای بهتر زِ آن نیافتید که بر تن کنید !؟
جامهایِ ما خالی از شراب
و شما ای زندگان بکوشید که بشنوید صدایمان را
که هر روز می گوئیم ؛ وای بر شما و وای بر حالِ ما
!
ابری که بر ما حُکم می راند ، بارانش آتش است
اینجا تار است و روشنی در دور دست
آنجا نیز چنین است که ما می بینیم و شما نمی بینید
کجاست مریمِ پاک طینتِ عیسی (ع) ؟1
کجاست آن پاک بانویِ آزاد? مهربان؟
!
که بگیرد دستانِ مرا
و به نور تسلیمم کند
!
کجایند آن مَردانِ مَرد صفت که به زن بخشیدند بزرگی و احترام و ارزش را؟
!
حرام باد بر شما این اجسامِ لطیف و پاک
!
که ناپاکشان کردید
ناپاک تر از مردانِ حال
و این رنجی است که باید به دوش بُرد
تا آنجا که عقلها ساکن اند و قلبها در جنب و جوش
جوششی همچون تپشِ چشمه ای از دلِ کوهی سنگین قلب
قلبهایِ تپنده کجاست !؟
آنانی که می گفتند ؛ « قلبم تپید از وجودِ تو
»
آنانی که تقدیم می کردند هر بار گُلِ سرخی به نشان? عشقهائی ماندگار
!
گُل هایِ سُرخِ زمانِ ما همان سنگهایِ داغ ِجُدائی اند
که تقدیم می کنند هر روز بر زنانِ ما
چه زیباست اشکِ مُرغ ِعشقی در قفسِ قلبم
که هیچ کَسی نتوانست ببیند آنرا
و به اعتمادِ آن پشه ای که نشست بر دستم تا بمکد خونم را و من به رسم ِمیزبانی به اوخون دادم
مهمانی که هِزار بار به مهمانی آمد
و عاقبت جسمم را مکید
روحِ من آزاد شد
آزاد از این زنجیرِ سنگین ِدنیا
و چه خوش بود روز ِآزادی
.
جامهای ِ ما خالی از شراب
ما خالی می نوشیم
پوچ نوشیدن لذ ّت بخش تر از شراب ِخون نوشیدن است
.
در شناختن یک برگ چه کردید؟
!
آیا اندیشیده اید که چرا برگ سبز است!؟
و سرخ نیست !؟
آیا فکر کرده اید که چرا برگ با درخت زنده است
!!
مادامی که به شاخه متـّصل است!؟
برگ از من است
و من خود ، برگم
برگی که سبز بود روزی و چون جدا شد از درخت ، زرد گشت
و سرخ نیز خواهد شد
!
سپید گلبرگِ شکوفه ای در بهار
خونهایِ من در او جاریست
خونی که از درخت گرفته ام
همان درختی که آن شکوفه از آنست
و آن پشه که تمام ِآن را مکید
و من در غمِ از دست داد? خویش
به سُوگ نشسته ام
اشکهایم را با سُرنگ به رگهایم تزریق می کنم
که شاید فقدانِ خونم را جایگزین باشد
اشک ، نَه آن اشکی است که چشمانِ دنیائیِ من می ریخت
اشکِ من ، آبی است
آبی از آسمان و دریاها
و اُفق ، جائی که آسمان و زمین را به هم دوخته اند
اُفق را نیز دیده ام
در قلبِ دخترکی غمگین که در جدائیِ پدر و مادرش به کسی دلباخت
که عاقبت در پرده ای جانش را سِتید
پس ازآنکه دخترک را در چنگالِ هَوَس فشرد
افق آنجا نیز بود
در چشمانِ دخترک پس از مرگش
و در آخرین قطر? اشکی که هیچگاه از چهره اش پاک نشد
!
دنیا
این خان? کوچکِ زمینی
و این پست لان? پرندگانِ مهاجرِ انسان نما
که پُر شده از فضولاتِ حیوانی شان
و خود نمی بینند آنچه را که هر شب بر رویش می خوابند
شرم آور ترین لحظاتِ گرگ بودن
و در این حال گوسپندی را بلعیدن
که شعورش در دامن? کوه می چرد
حال آنکه راهی است هموار برایِ او تا اوجِ کوه
چشمانش اگر می دید ، دامنه را می پیمود تا قلـّه
و هیچگاه به دامنه نمی اندیشید
و آن گرگ هرگز به قلـّه نمی رفت تا او را ببلعد
زیرا گرگ از قلـّه می ترسد
آنگاه که مبادا سقوط کند و بمیرد و گوسپندان زنده بمانند
و اگر می دانستی که چه دیده ام ، دنیایت را تَرک می کردی
آنچنان که گوئی دنیائی هرگز نبود
برخیز از تختِ دروغ و فاصله
فاصله ای عمیق تر از دراز گودالهای اقیانوسِ درد
آرامشِ شگرف ، آنجاست
در اعماقِ نیستی
که هستی را پیدا خواهی کرد
حتـّی در آرامگاهِ فروغ ثانی ؛ مقداد
.
مقداد1383/3/
تران? کوچ
ای پرنده ای که وقتِ کوچِ توست ،
جایِ تو زمینِ پَست و این حقیر آشیانه نیست .
جای جایِ این زمینِ سبز ،
خاک ، سُرخی اش زِ خونِ ماست ،
این بهانه نیست .
در میانِ این زمینیان ،
زندگی همیشگی و جاودانه نیست .
من جُدا زمَردُمَم که می رَوم
همچو تو به فصلِ کوچ
چون از بهار یک نشانه نیست .
من زِ خاکِ این زمین نِـیَم ،
خُدا کجاست؟!
در خیالِ گرگهایِ شوُمِ این زمانه نیست.
گر چه این جهان به وُسعَتِ نگاهِ توست ،
قطره هایِ اشکِ من وسیع تَر است ،
این فسانه نیست .
ای که دیده ات ، اسیرِ پلکهایِ ناز ِچشمِ توست
در غرورمان ،
حجابِ چشمِ یار ،
عاشقانه نیست.
شهرِ من که مَردُمش همیشه عاشق اند و مهربان ،
بی سلام آفتاب و
شب بِخیر ماهتاب و
خوابهای کودکانه نیست .
کاش من پرنده می شدم که مثلِ تو
وقتِ کوچِ این پرنده می رِسید
فصلِ پَرکشیدنم به باغ
از کویرِ خشک این زمینِ سرد
تا به گرمیِ هِزار و یک چراغ
هر چه می دَوَم نمی رِسم به پایِ تو
چون به پُشتِ من دو بالِ عارفانه نیست.
ای پرنده ، با من از وفا بگو
از شکوهِ رقصِ لاله ها به دشتِ پاک
از صدایِ بادِ مهربان میانِ شاخه ها
از کلوخِ کوچکی کنارِ رودِ با صفا بگو
هر کجا که رفته ای
هر چه را که دیده ای
با من از تمام لحظه ها بگو
چون که قصّه هایِ تو برایِ من
لای لایِ قصّه هایِ بچگانه نیست .
این ترانه از غرورِ من سُروده شد
آه ، در نگاهِ تو سُروده ام ترانه نیست .
ای پرنده ای که وقتِ پَرکشیدنت رِسید
گوش بستن از سکوتِ این ترانه مُنصفانه نیست .
مقداد1383/10/5
دیوار
در میانِ خانه ها ؛
دیوار ،
این بلندایِ غرور آمیز
بسترش سخت و قدش چون سَرو
پای بَر عُمقِ زمین امّا
لحظه ای با لرزشِ افسون گرِ خاکی فروپاشید
و دوباره رویِ هم چیدند
تا که دیواری دگر روئید
آنچنان حتـّی حِصارِ خانه ها مُحکم تَر از آن شد
رویِ این دیوار ها امروز
بوته هایِ سبز خشکیدند
در حیاطِ خانه ها افسوس
تابشِ خورشید کمتر شد
تا به جائی که حیاطِ خانه را بلعید
این معماریِ مرموز
در کمالِ شهرها
خانه ها بر رویِ هم رفتند
پنجره هائی که در احساسشان انبوه برگ و شاخه و گُل بود
رو به سویِ دود و انبوهِ خیابان باز شد
و صدایِ مُرغکانِ کوچکِ مَسرُور
سُلفه هایِ مُتـَّصل با دود و آهن شد
رنگهایِ مَردُمِ خوشبخت از صورت ها پرید
اشکهایِ عاشق دلداده از چشمش گُریخت
لاله ها در حسرتِ خاکِ اصیلی مُرده اند
و هزاران نامه در صندوقِ دل آتش گرفت
این زمان دیواری از گِل ساختیم
بین این رنگ و ریا و نفرت و مکر و دروغ
با رفاقت ها
نجابت ها
صداقت ها
مهربا نی ها
و هزاران خوب بودن
پاک بودن
پاک
پُشتِ این دیوار ما خوشحال و شاد
در اَمان از درد ها و کینه ها .
ما من و هر نیک سیرت آدمی است
که به این دیوار عادت کرده ایم
لااقل تنهایِ تنها نیستیم .
مقداد1384/1/29
( @};- )نظر دوستان ! ()